|
نیکا فرشته آسمونی ![]()
دوشنبه 12 ارديبهشت 1390 :: 10:39 :: نويسنده : الهام
سلام به همه دوستان نیکایی و مامانیش ما به مدت دو هفته نیستیم داریم می ریم مسافرت ... ایشا.. دوهفته آینده با کلی عکس و خبر بر می گردم ... دعا کنین که نیکایی مامانش را اذیت نکنه و دخمل خوبی باشه ........ يکشنبه 4 ارديبهشت 1390 :: 11:52 :: نويسنده : الهام
سلام بعد از یک مدت طولانی
این مدته خیلی سرم شلوغ بود اصلاً فرصت نداشتم بیام سر بزنم .. عید خوبی بود به دید و بازدید گذشت و دو سه روزی هم رهسپار شهر دلیجان شدیم و خونه خاله های شوشو بودیم ... نیکای ما حسابی دلبری شده برای خودش ( البته به غیر از مواقعی که از شیطونی زیاد موهای آدمو سیخ می کنه ) .. هر روز یه کار جدید یاد می گیره و یک کلمه جدید .. حرف زدنش خیلی خوبه ماشا.. مثل طوطی همه چی را پشت سر آدم تکرار می کنه ... حتی جدیداً یاد گرفته تا هواپیما تو آسمون می بینه با زبون خودش می گه هواپیما .. و خیلی با مزه هی تکرارش می کنه ..خلاصه شیرینی شده برای خودش ... زندگی دو نفره ما رو حسابی متحول کرده .. البته این تحول هم شیرینه و هم تلخ گاهی وقتا دلم تنگ می شه برای لحظه های دو نفره البته اینها همش فکرهای زودگذری است که یه لحظه می یان و می رن .. چون بعدش به این نتیجه می رسم که اگه نیکا نباشه منم نیستم .. نفسم دیگه به نفسش وصله .. با همه خستگیا و شیطنتاش با اومدنش امید دوباره به زندگی ما بخشید
یه سری از عکسای نیکا رو در سال جدید می ذارم ... عکس سفره هفت سین امسال ما
شب چهارشنبه سوری در پارک چیتکر که نیکا خانوم توی ماشین همش خوابیده بودند و چیزی ندیدند
نیکا در تراس خونه و در حال استفاده از هوای بهاری
نیکا و عیددیدنی خونه مادربزرگ
نیکا در حال قایم موشک
بقیه عکسها را در ادامه مطلب ببینید ....
ادامه مطلب ...
به یاد خاطرات عیدانه کودکی خودم و یادگاری برای کودکی دخترم .... بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی سال نو مبارک سه شنبه 24 اسفند 1389 :: 1:13 :: نويسنده : الهام
مادر شدن حس عجیبی است که تا وقتی مادر نشوی نمی فهمی .. قلبت می شود اندازه قلب یک گنجشک .. نه نه شاید کوچک تر از آن ... و به شکنندگی شیشه ... اشکت همیشه آماده است برای ریختن ... هر وقت کودکی را می بینی در آغوش مادر یا گرم بازی و شیطنت ، دلت پرمی زند سویش و هر جا که باشی دلت برای کودکت تنگ می شود ... دو روز پیش سوار مترو از سرکار بر می گشتم ... خانومی جلوی من با دختر کوچولویی نشسته بود ، دخترک پشتش به من بود و نمی دانستم چند ساله است ... لحظه ای بعد رویش را برگرداند و با دیدنش دلم شکست ، انگار چیزی در قلبم فرو ریخت و اشکها آماده ریختن شدند ... دختری بود حدوداً دو سه ساله ظاهرش نشان می داد که مریض است و چیزی مثل سمعک هم به گوشش وصل بود ، گویا ناشنوا هم بود ... به مادرش خیره شدم ... محکم بغلش کرده بود و حس کردم چشمهایش پر از غم است .... دو نفر اونورتر خانومی نشسته بود با دو تا بچه ، یک پسر و یک دختر که تقریباً همسن دخترک مریض احوال بود ... دخترک با صدای بچه گانه اش کتاب حسنی نگو یه دسته گل را می خواند و مادرش کتاب را برایش ورق میزدو می خندید و ... دوباره به چشمان مادر دخترک مریض نگاه کردم و دیدم که با حسرتی که فقط یک مادر می تواند درک کند به دخترک و مادرش خیره شده است و دخترش را سخت در آغوش می فشارد ... و من دوباره قلبم فشرده شد و بغض گلویم را می فشرد و پرده ای از اشک که آماده ریختن بود چشمانم را تار کرده بود .... دلم می خواست مادر را بغل کنم و به او بگویم هر چقدر دلت میخواهد گریه کن که فقط یک مادر می تواند بفهمد درد یک مادر را ... یک مادر دلش می خواهد همه بیماریهای دنیا را بگیرد ولی خاری به پای دلبندش نرود ... می خواستم به او بگویم می دانم حاضر است همه دنیا را بدهد تا کودکش مانند آن دختر بخندد و حرف بزند ... می خواستم به او بگویم خدا هم مثل من درد او را می بیند و می فهمد و مطمئن باشد بخاطر صبوریش و دل شکسته اش جایگاهش خیلی بالاتر از همه ما مادران است ... در واقع بهشت فقط و فقط زیر پاهای رنجور اوست و بس ... خدایا روزی هزار بار تورا شکر می گویم که به من کودکی سالم ارزانی داشتی و ببخش اگر گاهی ناشکر می شوم به درگاهت و ظرفیت و توانم کم می شود ... خدایا من بنده ناچیز و نادان توام ... تو به داناییت مرا ببخش و نعمت سلامتی را از من و خانواده ام نگیر که ما بدون این نعمت بزرگ قادر به ادامه نیستیم ... دوستت دارم ای قادر بی همتا ... دوستت دارم .....
فکر می کنم مطلب بالا یه کمی ناراحت کننده بود برای اینکه یه کمی جو عوض شده از شیرین کاریهای دخملی می گم : کلمات جدید نیکا : نی نی - به به - د د - آپو ( هاپو ) -بابا - مم (پستونک ) - د ( با فتحه بخوانید ) به معنی رفت - بف ( برف ) و کلی صداهای عجیب و غریب که معنیشو فقط خودش می دونه - ولی هرکاریش می کنم " مامان " نمی گه اصلاً و ابداً - به جاش تا دلتون بخواد تو خونه راه می ره و می گه بابا .. همینه دیگه اینهمه زحمت بکش و شبها نخواب ، اونوقت بچه اول از همه می گه بابا... هییییییی بخشکی شانس نیکای ما دیگه خوردنی شده و شیطون به طوری که دیشب که بعد از دو ماه رفته بودیم دکتر برای چکاپ همه از کاراش به خنده افتاده بودند خلاصه زندگی داریم با این دخملی ... راستی چند روز پیش نیکا رو برای اولین بار بردیم پارک و کلی حال کرد ...کلی تاب و سرسره سوار شد .. کلی بدو بدو کرد و آخرش هم با گریه از پارک اومدیم بیرون .. در پست بعدی عکساشو می ذارم چهارشنبه 4 اسفند 1389 :: 12:30 :: نويسنده : الهام
راستی دخملی ما دیروز وارد ۱۵ ماه زندگیش شد ... اینم چند تا عکس از یک دخمل ۱۴ ماه و دو روزه :
نیکا به همراه دوستش مهتا خانوم در حال خاله بازی :
اولین قدمهای دخترک :
جدیداً هر چی ازش عکس می گیریم قیافشو اینطوری می کنه :
دخملک ما از حالا به فکر خونه تکونی عید و شستن عروسکاشه :
به قیافه نیکایی در همه عکسا دقت کنین :
شستن نی نی توی حموم :
طفلک بچم فکر می کنه روی تخت باید عمودی بخوابه :
این سس هم خیلی چیز خوشمزه ایه ها :
خواستگارا اینو نبینند لطفاً :
چهارشنبه 4 اسفند 1389 :: 9:59 :: نويسنده : الهام
سلام و صد تا سلام به دوستای خوب خودم توی این هفته حسابی سرم شلوغ بود و نتونستم پستی بذارم ... یعنی از شما چه پنهون چند روز پیش اندازه یک صفحه ای تایپ کردم ولی با یه اشتباه کیبوردی متاسفانه همش پرید و بنده هم با اعصاب خرد عطای نوشتن را به لقایش بخشیدم و موند تا امروز ... حالا هم می خوام براتون خاطره خرید با دخملی را تعریف کنم : دو روز پیش به پیشنهاد مامانم تصمیم گرفتیم بعد از اداره همراه نیکایی و خواهری یه سری بریم هایپر استار که در واقع هم فاله و هم تماشا ... ابتدا تمام تمهیدات لازم برای اینکه نیکا ساکت باشه و بهونه نداشته باشه را انجام دادیم از جمله سیرکردن شکم و عوض کردن پوشک و .. ولی بی خبر از اینکه فسقلی تو دلش داشت می گفت خیال کردین ... وقتی رسیدین اونجا حالتون را می گیرم ..
خلاصه با سلام و صلوات رسیدیم فروشگاه و بنده خوش خیال هم یک لیست بلند بالا خرید با خودم برده بودم که با خیال راحت خرید کنم ولی زهی خیال باطل ... نیکا خانوم قصه ما سوار چرخ خرید شد و کلی مشعوف از این گردش دسته جمعی ... اما این خوشحالی و شعف فقط از پارکینگ تا جلوی در فروشگاه ادامه داشت و بعد از آن یواش یواش ملودی شیرین نق نق و غرغر شروع شد و سرتون را درد نیارم که همون اول فروشگاه دیدم یک لنگه کفشش نیست و دو سه بار تموم مسیری که اومده بودیم را برای پیدا کردن یک لنگه کفش گشتم ولی پیدا نشد که نشد ... و حدود ده بار از توی چرخ خرید به بغل اینجانب و از بغل بنده به چرخ خرید منتقل شد ... در آخر هم با خستگی فراوان از خرید و سروکله زدن با نیکا رفتیم به رستوران جلوی فروشگاه تا گلویی تازه کنیم و واقعاً قیافه نیکا دیدنی بود ( حیف که دوربین همراهم نبود ) مامانم می گفت فقط دعا کن یه آشنا ما رو نبینه که آبرومون می ره ....چون رنگ صورتش در زیر رنگ آمیزی از شکلات و بسکویت و اسمارتیز دیگه پیدا نبود که این رنگ آمیزی به روی لباسش و دستاش هم کشیده شده بود و کفشهاش هم که فقط یه لنگه بود .... و تازه چند دقیقه بعد دیدیم یه بوهای بدی هم می ده و مامانم لطف کردند و گفتند که ایشون از صبح تا حالا پی پی نکرده بودند و لطف کردند و اونجا خلاصه ما رو خجالت دادند ... خلاصه که سرتون را درد نیارم ... فندقک ما کلی بهمون حال داد و خسته و کوفته برگشتیم خونه .. و من خوش خیال رو بگو که چه لیست بلند بالایی نوشته بودم و دریغ از اینکه بتونم نصفش را هم بخرم .... از من به شما نصیحت اگه تصمیم گرفتین با یه نی نی تنوع طلب برید فروشگاه ... برنامه ریزیتون را برای مدت زمانی نیم ساعت تنظیم کنید چون اصولاً اینجور بچه ها همه چی سریعاً براشون تکراری می شه و دلشون یه چیز جدید می خواد ...
پ.ن : البته باید اینو اضافه کنم که دخمل ما همیشه اینطوری نیستا ... بعضی وقتا شیطون می ره تو جلدش .
يکشنبه 24 بهمن 1389 :: 10:24 :: نويسنده : الهام
فردا روز ولنتاینه ، روز عشاق به مناسبت این روز : عشق فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند. آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند. روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛. مثلا" قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورافریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم. و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد. دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد بهشمردن ....یک...دو...سه...چهار...همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛ لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛ خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛ اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛ هوس به مرکز زمین رفت؛ دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛ طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد. و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک... همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است. در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید. نود و ینج ...نود و شش...نود و هفت... هنگامیکه دیوانگی به صد رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد. دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام. اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود. دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق. او از یافتن عشق ناامید شده بود. حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است. دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف شد . عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد. شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند. او کور شده بود. دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تو را درمانکنم.» عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.» و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست. چهارشنبه 20 بهمن 1389 :: 14:39 :: نويسنده : الهام
این روزها دخترکم اعجوبه ای شده برای خودش ... هر روزمان را پر از خنده و شادی می کند و البته حیرت ... چرا که باورمان نمی شود این همان نیکایی است که یکسال پیش گردنش را هم نمی توانست بالابگیرد ... حالا او تمامی حرفهای ما را می فهمد و عکس العمل نشان می دهد در مقابل سوالاتمان سر تکان می دهد و با اینکه هنوز نمی تواند حرف بزند ولی با زبان بی زبانی همه درخواستهایش را به ماحالی می کند ....دنیای او کوچک ولی زیباست ، پر از شادی است ، پر از بازی است و پر است از نیاز ... نیاز به محبت ، توجه ، بازی کردن ، شادی ، تغذیه و رسیدگی راستی دخترک ما برای دیگر تقریباً راه می رود ... در واقع فقط دوست دارد راه برود البته با هر پنج قدم سقوط می کند و دوباره بر می خیزد و جالبش اینجاست که دوست دارد در این راه رفتن چیزی را هم با خود شریک کند ... چیزی مثل عروسکش و یا خرس پشمالویی که دو برابر قد اوست و من می مانم از این همه اراده و امید ... هفته پیش به خاطر بی احتیاطی خودم ، چای داغ روی پایم ریخت و دچار سوختگی بدی شد ... جایش زخم شده است و نیکا توی ذهنش مانده است ... دیروز دیدم روی پایم دنبال چیزی می گردد نگاهش کردم یکدفعه دیدم دستش را روی سوختگی گذاشته و می گوید اووففففففف... بعد هم بطور مسلسل بار بوسه بارانش کرد ( تازه دو روزست که بوسیدن یاد گرفته )و من غرق لذت شدم و می خواستم آنقدر در بغل بفشارمش که در من ذوب شود ... خلاصه فرشته کوچک ما بدجور هوای مستقل شدن و بزرگ شدن دارد ... حتی در موقع غذا خوردن وقتی قاشق به دهانش می گذارم دوست دارد یواشکی دست توی بشقاب کند و خودش هم ناخنکی بزند ... جورابش را از من می گیرد و به روی پایش می گذارد یعنی که پوشیده است ... حمام کردنش هم مصیبتی شده برای خودش ... دیگر به نشست توی وان قانع نیست و باید طول و عرض حمام را راه برود و همه اسباب بازیهایش هم به دنبالش و من نیز به دنبال آنها برای اینکه مبادا لیز بخورد ! عاشق حمام است ، تا می گویم نیکا بریم حموم ، آب بازی ! چشمهای ریزش را ریز تر می کند و دو دندان کوچکش را به علامت خوشحالی به من نشان می دهد و بعد می بینم که زودتر از من به سمت حمام راه افتاده است .... و ما یعنی من و پدرش چقدر سرخوشیم از اینهمه هوش و توانایی و خدا را شاکریم به خاطر نعمت فرزند سالمی که به ما ارزانی داشت ... و من ولی گاهی دلم تنگ می شود برای دوران نوزادیش و وابستگی همه جانبه اش به من .. برای شیرخوردنهایش که چقدر با سر و صدا می خورد که حتی علی هم شبها بخاطرش از خواب بیدار می شد .... برای نگاههای بامزه اش در موقع شیرخوردن که در چشمهایم خیره می شد و شاید چیزی می گفت که من نمی فهمیدم و من چقدر این نگاه را دوست داشتم و شاید یک روزی هم بیاد مثل حالا که دلم برای بوی مخصوص زیر گلویش ..موهای شونه نکرده و بلندش ... لباسهای کوچولویش ... راه رفتن اردک وارش ... کثیف کاریهای بی حدو حصرش ...وابستگیهایش که گاهی میترسی نکند همینطور باقی بمونه.... نگرانی هایت بابت بد غداییهاییش ...کنجکاوی و شیطنت های بی اندازه اش و این همه عشق و امید که فقط به اون داری .... یه دنیا تنگ بشه همین الان هم دلم برای هر روزش که میگذرد تنگ شده دلم گرفته یعنی تا کی میتوانم بغلش کنم و ببویمش و بوسش کنم و محکم بچسبانمش به خودم و مال خودم باشه ؟ یعنی بزرگ هم که شد باز میتوانم بدون اعتراضش این کارها را بکنم ؟ یک روز میاد که اوهم مثل همه ما میرود سراغ زندگیش و من باز تنها میشوم ... ولی تا بوده دنیا همین بوده و هست و ما نیز ناچار به پیروی ...
پنجشنبه 14 بهمن 1389 :: 18:46 :: نويسنده : الهام
سلام سلام صد تا سلام الوعده وفا .. بالاخره عکسای آتلیه دخملی را گرفتیم و امروز می خوام عکسا رو توی وبش هم بذارم .. البته باید خدمتتان عرض کنم عکسایی که مشاهده خواهید کرد با زحمات و عرق ریختنهای فراوان من و آقای پدر در پشت صحنه که شامل انواع شکلک و ورجه وورجه کردن می باشد زیاد صحبت نمی کنیم و می ریم سراغ عکسا :
اینجا بچم داره لی لی حوضک می خونه( این همون شکار لحظه هاست که گفتم )
در ضمن عکسا اسکن شده است اگه کیفیتش پایینه ببخشید از این بهتر نتونستم اسکن کنم . بقیه عکسا رو هم در ادامه مطلب ببینید .. ادامه مطلب ... درباره وبلاگ ![]() در روز 2 دیماه 88 صاحب فرشته کوچیکی به نام نیکا شدیم . به امید اینکه این وبلاگ تاریخ نگار عمر جاودانش باشد . آخرین مطالب پیوندهای روزانه پيوندها
|
|||||||